تبليغاتX
The Road Beyond Serfdom! Long Live Liberty, Equality and Cooperation!

Anarchy! Anti-state! Anomy! Alliance! Autonomy! Agora! Action!

آدم از بي‌بصري بندگي آدم كرد! گوهري داشت ولي نذر قباد و جم كرد! يعني از خوي، غلامي ز سگان پست‌تر است! من نديدم كه سگي پيش سگي سر خم كرد! اقبال لاهوري

آنارشی

ترس، طمع، توهّم و تنبلی علل پیدایش و بقای حکومت‌ها هستند!!!

آنارشیسم ایرانی چیست؟
تابستان 1382
تهران - ایران

مقدمه

در این مقاله می‌خواهیم از آنارشیسم ، از بنیان براندازترین مکتب سیاسی در طول تاریخ بشریت ، صحبت کنیم. مکتبی که مثل آن هرگز در تاریخ تجربه نشده، مکتبی استثنائی و منحصربه فرد که از والاترین خواست‌های انسانی تشکیل یافته و آنها را سرلوحه آرمان خود قرار داده است.
در دورانی زندگی می کنیم که سرمایه داری، دیکتاتوری را در قالب جدیدی به جهانیان عرضه کرده است؛ نام این دیکتاتوری نوین دموکراسی قانونمند است. دموکراسی که اگر با نگاهی ژرف تر به آن بنگریم چیزی نمی بینیم به جز معجونی کثیف از ریاکاری و تبعیض و دسیسه. دموکراسی که هنگامی برای فرد معنا پیدا می کند و از آن بهره‌مند می شود که از قدرت و سرمایه کافی برخوردار باشد. به این معنا که هر کس قدرت و ثروت فزون تر داشته باشد ، بیش از دیگران می تواند آزاد بودن خود را در جامعه احساس کند.
قانون ، قانونی که هیچگاه به روشنی معلوم نیست چه کسی و یا کسانی آن را می نویسند و یا اگر هم معلوم باشد آیا اصلاً شایستگی این کار را دارند یا نه. روشنتر بگوییم : آیا به هر صورت خود قانون شایسته است؟
چیزی که امروزه به وضوح درباره مقررات مشاهده می کنیم، عبارت است از یک تقسیم بندی کامل از افراد اجتماع بر اساس معیارهای قانونی. معیارهایی که سعی در آن دارند تا برتری خود را به هر طریق ممکنه بر آزادی افراد تحمیل کنند. قانون و مقررات چیزی نیست به جز سگی وحشی و درنده که به خواست صاحبان خود یعنی اربابان قدرت ، به روی افراد اجتماع پارس می کند و حتی آنها را از هم می درد. قانون می خواهد تا هر جا که امکانش هست پای مزدوران خود (به عنوان مثال پلیس های وحشی) را در میان جامعه باز کند و به این وسیله دست های اهریمنی مافیای قدرت را بیش از پیش در بدست گرفتن سرنوشت انسانها ، نیرومند سازد.
همین امر در سطحی جهانی و به وسیله قانون هایی فراگیرتر مافیای قدرت بین الملل را بیش از پیش نیرومند می سازد و آنرا برای بیان مفاهیمی مانند جهانی شدن تجهیز می بخشد. قانون حیثیت انسانی را لکه دار می کند...
و اما نقش آنارشیسم در این میان چیست؟ آنارشیسم یک جنگ است، جنگی بر سر آزادی بی قید و شرط افراد. و جنگجویان این جنگ کسانی نیستند به جز آنارشیست ها. جنگجویانی که در تاریخ پر افتخارشان هیچگاه حاضر نشده‌اند در مقابل قدرتمندان فاسد و انسان ستیز سر تعظیم فرود آورند. جنگجویانی که در تمامی طول مبارزاتشان فقط یک هدف داشته اند:
آزادی نوع بشر از تمامی قید و بند ها.
همیشه به ما آنارشیست ها برچسب های گوناگونی زده‌اند ، عده‌ای ما را بی فرهنگ و گریزان از تمدن خوانده‌اند ، عده‌ای دیگر القابی بر روی ما گذاشته اند که بیشتر شایسته ذات پلید خودشان است تا مبارزانی مثل ما. هر کس تا آنجا که در توانش بوده به ما حمله‌ور شده است، اما هیچ کدام از اینها مهم نیست! هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند ما را از راهی که رفته‌ایم بازگرداند ، بگذارید ما را دیوانه بخوانند چرا که این فقط دیوانه است که روی آزادی می‌ایستد. هر جا بی عدالتی بوده ، فریاد آنارشیست نیز بلند بوده. فریادی که هر گاه به هوا برخاسته لرزه بر اندام تمامی ستمگران و قدرتمندان انداخته است، فریادی که به راستی عین حقیقت و حقیقت‌جویی بوده است. آری! آنارشی پناهی است برای تمامی خستگان و آزردگان از بی‌عدالتی.

***

مقالۀ حاضردارای دو بخش کلی می‌باشد ، بخش اول که آنارشیسم در کلیات نام دارد، به ارائه تعریفات و نشانه هایی می پردازد که یک نفر آنارشیست با بروز دادن آنها در افکار و عقاید و عمل خود به چنین نامی خوانده می شود. در حقیقت در این بخش سعی بر آن بوده که موضوعات و اهداف محوری آنارشیسم به صورتی فشرده و مختصر در قالب صفحاتی محدود ، ارائه شوند.
بخش دوم که آنارشیسم در جزئیات نامیده می شود، تلاش خود را به توضیح مفهوم ملیت - آنارشیسم معطوف داشته است. این بخش به نحو قابل توجهی به مسائل روز سیاسی و فرهنگی توجه دارد (به خصوص مسائل فرهنگی تعدادی از کشورهای خاورمیانه).
آنچیزی که با عنوان آنارشیسم ایرانی در بخش دوم این مقاله ارائه می شود ، بنا به عقیدۀ ما با توجه به درک آنارشیست های ایران از وضعیت فرهنگی خاورمیانه و کشورهایی با فرهنگ نظیر که درخارج ازاین حوزۀ جغرافیایی قرار دارند ، با ایجاد تغییراتی جزئی در این روش (آنارشیسم ایرانی) برای احقاق آنارشی در این کشورها قابل اجراست. به عنوان مثال با در نظر گرفتن وضعیت فرهنگی پنج کشور ایران ، پاکستان ، افغانستان ، عراق و مصر مشابهت های بسیاری را در آنها می یابید که تقریباً همگی این تشابهات بر اساس معیارهای اخلاقی بنا شده اند ، معیارهایی که در میان مردمان این کشورها دارای ارزش بسیار هستند ، لیکن نیاز به اصلاحاتی اساسی در قالبی آنارشیستی دارند. پس برای احقاق آنارشی در چنین کشورهایی تنها راه موجود معرفی کردن آنارشیسم بوسیله یک مفهوم اخلاقی فراگیر بر اساس معیارهایی انسانی به مردمان ساکن در آنهاست. شما هیچگاه نمی توانید به این کشورها بیایید و با تبلیغ آنارشیسمی مثل آنارشیسم لهستانی به موفقیت برسید. آن نوع آنارشیسمی برای مردم هر کشوری قابل قبول است که برخاسته از فرهنگ و ارزش های همان سرزمین باشد.
بخش دوم این مقاله به ناچار مشمول گذر زمان و پدیدار شدن نسل های جدید و به همراه آنان فرهنگ های جدید می شود. این بدان معناست که روشی مثل آنارشیسم ایرانی در چند دهه دیگر آن معنا و مفهومی را که اکنون دارای آنست شامل نمی شود و یا اگر هم بشود دارای تصویری گنگ و مبهم از آنست. چه دیگر در آن زمان حساسیت محض نسبت به اخلاق و مسائل اخلاقی در این سرزمین ها بسیار محدودتر از آن چیزی خواهد شد که امروزه شاهد آن هستیم. گذر زمان و تأثیرات ناشی از آن چیزی نیست که که فقط شامل آنارشیسم ایرانی شود ، بلکه هر ملتی و با هر فرهنگی با این مشکل بر اساس معیارهای مطرح در عصر خود، دست به گریبان است و هر نسلی از آنارشیست های آن ملت می باید که به اقتضای شرایط زمانه نسبت به تعریف آنارشیسم زمان خود (یعنی ملیت-آنارشیسم خاص خودش) اقدام نماید.

آنارشیسم در کلیات : بخش اول

شاید هیچ مکتبی تاکنون نتوانسته باشد همچون آنارشیسم در کلیات خود دست نخورده و یکسان باقی بماند. اصول کلی آنارشیسم چنان روشن و واضح هستند که دیگر جای هیچگونه تردیدی را باقی نمی گذارند. این اصول عبارتند از :
1) مخالفت با هرگونه قدرت مرکزی و یا هر روشی که در نهایت به تأیید چنین قدرتی ختم شود.
2) مخالفت صریح با قانون و قانونمندی.
3) خواست آزادی تمام و کمال و بی چون و چرا برای تک تک افراد جامعه با هر نوع شرایطی که دارا هستند.
4) اعتقاد به این امر که در روی زمین هیچ چیز متعلق به هیچ کس  نیست و همه چیز متعلق به همه کس است.[1]
آنارشیسم با این چند اصل کلی آغاز می شود و بعد از این تماماً به عهدۀ خود آنارشیست است که در جزئیات تفکر کند و روش مناسب با زمانه‌ای که در آن زندگی می کند را برای احقاق آنارشی انتخاب نماید.

***

آنارشی عبارت است از گفتن یک آری تمام و کمال به هر آنچیز که طبیعی است. تمرکز قدرت یک امر غیر طبیعی است ، پس آنارشی نه تنها به آن آری نمی گوید ، بلکه بر ضد آن به ستیز نیز می پردازد. تبلور نهایی تمرکز قدرت در جامعۀ انسانی در نهادی به نام دولت صورت می پذیرد ، نهادی که بوجود آمده تا عدالت را برقرار سازد اما در حقیقت با هر عملش بیش از پیش بر بی‌عدالتی دامن می زند.
دولت با ایجاد قوانینی خصمانه نه تنها در میان مردم عدالت و حق را برقرار نمی کند ، بلکه آنها را وادار می کند تا تنها از طریق قانونی با یکدیگر ارتباط داشته باشند و از این راه روابط میان آنها را با یکدیگر سرد و بی روح می سازد. دولت می خواهد این چنین به افراد جامعه القا نماید که راه حل نهایی تمامی مشکلات خودش و روش‌هایش به تنهایی هست ، تنها اوست که می تواند عدل و داد را میان آنها برقرار سازد و جامعه را کنترل کند. او حتی این حق را به خود می دهد که در امور خصوصی افراد نیز دخالت کرده و درباره نوع رفتار آنها در جامعه قضاوت کند. افرادی که او آنها را مجرم می خواند ثمره‌ای نیستند به جز نتایج اعمال خود او ، و اوست که آنها را بر اساس قانون محاکمه و به زندان ، این مکانی که تبلور نهایی خصومت دولت نسبت به افراد در آن شکل می گیرد ، می افکند. قانون چه چیزی را تا کنون برای نوع بشر به ارمغان آورده است به جز زندان و شکنجه؟ و آیا همین قانون نبوده که جرم را در اشکال جدیدتری در جامعه مطرح ساخته؟ و ای کاش که این قانونمندی برای تمامی افراد جامعه یکسان می بود ، میزان اجرای عدالت قانون در حقیقت بستگی به میزان قدرت فرد دارد ، هر قدر که قدرتمند تر باشد قانون نسبت به او رئوف تر و هر قدر که ضعیف تر باشد شمشیر برنده اش درباره او عادل تر.
اگر قرار باشد امکانی وجود داشته باشد و این امکان تنها به دولت و یا به عده‌ای خاص محدود شود ، همان بهتر که چنین امکانی اصلاً وجود نداشته باشد. امکانات در جامعه وجود دارند تا همگان بر اساس نیازهای آنی خود از آنها استفاده کنند و نه اینکه این امکانات در دست افرادی چند و در رأس همۀ اینها دولت استثمارگر محدود شوند تا به وسیله‌ای در جهت ایجاد قدرت تبدیل گردند. اگر من به چیزی احتیاج دارم باید تا وقتی که احتیاجم مرتفع گردد از آن استفاده کنم. اما هیچگاه نباید فراموش کنم که این استفاده کردن من هرگز نباید مانع استفاده کردن دیگری شود.
کاملترین احساس فرد در جامعۀ آنارشیستی می باید احساس آزادی و آزاد بودن باشد. آنارشی فقط آزادی را برای نوع بشر به ارمغان می آورد و نه هیچ چیز دیگر و حتی اگر لازم باشد رفاه و آسایش را نیز قربانی راه آزادی می کند. در مقابل آزادی وسیعی که در جامعۀ آنارشیستی به افراد داده می شود فقط یک انتظار از آنها می رود و آن هم خویشتن داری است ، چه در مواجهه با آزادی باید به صورت سنجیده رفتار کرد ، این ارزش آزادی را دوچندان می سازد.
در آنارشیسم این یک طبقۀ خاص از اجتماع نیست که به عنوان نجات‌بخش کل طبقات اجتماعی به حساب می آید و تمامی امید ها به اوست ، بلکه تمامی انسانها از هر طبقه‌ای از اجتماع اگر بخواهند و به آزادی حقیقی ایمان داشته باشند می توانند برای آرمان آنارشی مبارزه کنند.
اما متأسفانه این نگرش بی نقص و کاملاً روشن در بعضی موارد دچار تحریفاتی نیز شده است که از آن جمله می توان از جنبش های آنارشیستی-کمونیستی نام برد. ما نمی گوییم که با رفقای کمونیست به طور کامل مخالفیم ، نه! ابداً این طور نیست! بالاخره تمامی ما ، چه آنارشیست و چه کمونیست ، در پی کسب یک هدف مبارزه می کنیم و آنهم آزادی نوع بشر از تمامی قید و بند های موجود است. ولی باید با چشمانی بازتر به موضوع نگاه کرد؛ آنارشیسم و کمونیسم در نهایت نمی توانند با یکدیگر در یک جا جمع شوند. کمونیست ها به طور کل به نوعی نظام شورایی منظم و یکپارچه قائلند ، لیکن در آنارشیسم نه شورایی وجود دارد و نه گروهی ، نه دسته بندی و نه هیچ چیز دیگری که نهایتاً به تمرکز قدرت منتهی شود. در آنارشیسم هیچ تعریفی از ادارۀ اجتماع حتی اگر هم امری کاملاً عمومی و مردمی باشد ، نداریم. در جامعۀ آنارشیستی مسئول اعمال هر فرد نسبت به جامعه خودش به تنهایی است و اگر چیزی به غیر از این باشد یعنی خدشه وارد شدن به آزادی فردی. هنری دیوید تورو می گوید : ...تنها مسئولیتی که من می باید برای خود قائل باشم آن است که همیشه بر اساس آنچه حق می دانم عمل کنم. تنها منبع بی پایانی که در جامعۀ آنارشیستی وجود دارد آزادی فردی است و بس. هر چیزی که مخل این آزادی باشد و یا این طور به نظر رسد که در آینده می تواند چنین اختلالی را ایجاد کند، باید به هر شیوه ممکنه از میان برداشته شود. از نظام شورایی کمونیست ها چنین بویی برمی خیزد ، بوی تشکیل تدریجی حوزه های تمرکز قدرت در طول زمان.
کمونیست ها (آنطور که اکنون به نظر می رسد) نیاز به مانیفستی جدید دارند، مانیفستی که بتواند چنان آنها را به مکتب خود امیدوار سازد که دیگر در خود نیازی به تشکیل نهاد ها و گروه های آنارشیستی-کمونیستی نبینند. ناتوانی نسبی آنها در وضعیت تئوری هایشان است که وادارشان می سازد نقص های خود را با عنوان آنارشیسم بپوشانند. آنارکو-کمونیزم شبیه نوعی توهین به استقلال آنارشیسم و کمونیسم از یکدیگر است.
لیکن آنارشیسم ، تزی که هیچگاه در خود نیازی به داشتن یک مانیفست جامع ندیده است. تزی که سرلوحۀ هدفش فقط یک چیز بوده و هست : آزادی بی قید و شرط نوع بشر. تزی که هر چه را که لازم باشد در راه رسیدن به آزادی حقیقی قربانی می کند.

بخش دوم : آنارشیسم در جزئیات

تا آنجا که تاریخ به ما یادآوری می کند جهان عبارت بوده است از فرهنگ های مختلفی که در سرزمین های متفاوتی ظهور پیدا کرده‌اند که یا باقی ماندند و یا اینکه از میان رفتند. این تعدد فرهنگ های مختلف در سرزمین های مختلف چیزی است که تا امروزه نیز شاهد آن هستیم. همیشه فرهنگ قدیمی بوده که در وهلۀ اول در برابر فرهنگ و روش جدید ایستادگی کرده و سعی در عقب راندن آن داشته است. در این چنین موقعیتی است که سه راه در پیش پای فرهنگ تازه وارد وجود دارد ، اول آنکه بماند و راه یک مبارزه تمام و کمال را در پیش بگیرد ، دوم اینکه میدان را خالی کرده و عقب نشینی کند ، و در انتخاب آخر بماند اما روشی تلفیقی را در پیش گیرد. روش اول یعنی شروع یک مبارزه قهرآمیز آنارشیستی در این منطقۀ جغرافیایی (ایران و در کل خاورمیانه) فعلاً هیچگونه نتیجه‌ای ندارد و لاجرم همان راهی را خواهد رفت که تمامی جنبش های رادیکال پیش از آن رفته‌اند ، راهی که نهایتاً به شکستی کامل ختم می شود. روش دوم نیز در مورد ما و آرمان ما روشی بی معناست و در حد همان فرض باقی می ماند ، چرا که اگر در مورد عدم توفیق خود در این راه ذره‌ای تردید داشتیم به طور حتم چنین حرکتی را آغاز نمی کردیم تا مجبور به چنین انتخابی شویم. اما در مورد انتخاب سوم باید گفت که در این برهه از زمان مناسب ترین راه برای احقاق آنارشی چه در ایران و چه در دیگر کشورهای خاورمیانه (به جز چند مورد) به نظر می رسد.
احقاق آنارشی در خاورمیانه قدم اولی خواهد بود در راه فراگیر شدن این جنبش در مرتبه‌ای کاملاً جدی‌تر در سطح جهانی. چه این منطقه به لحاظ اهمیت سیاسی و اقتصادی قلب تپنده سرمایه داری استثمارگر کنونی جهان به شمار می آید و فتح آن بدست آنارشیست ها برای همیشه به تپیدن آن پایان می دهد.
بسته شدن درهای منابع بی پایان این منطقه بر روی اقتصاد سرمایه‌داری چنان ضربه ای را بر پیکره این نظام ضد انسانی وارد می سازد که نه تنها به لحاظ اقتصادی تقریباً آن را نابود می سازد، بلکه وجه نظامی-سیاسی‌اش را نیز به طرز قابل توجهی خدشه‌دار می کند. لیکن آنچنان که پیشتر گفته شد، این مبارزه با هر روشی قابل پیگیری نیست ، بلکه نیازی اساسی به یک راهکار مبتنی بر بازسازی ارزش های فرهنگی و اخلاقی مردمان این منطقه از جهان را در قالبی تلفیقی دارد.

***

آنارشیسم ایرانی (و در کل ملیت-آنارشیسم های مطرح در خاورمیانه و کشورهای نظیر) نیاز اساسی به یک بازنگری وسیع در تمامی مفاهیم فرعی و جزئی آنارشیسم دارد و همین امر است که آنرا بسیار متفاوت می سازد.
در منطقه‌ای که این گونه از آنارشیسم در آن مطرح می شود وضعیت به کل متفاوت از آن چیزهایی است که در بقیۀ نقاط جهان به صورت کمابیش مشابه تری مشاهده می شوند. در اینجا وقتی بحث بر سر اقتصاد و روش آن پیش می آید دو حالت پدیدار می گردد ، اول نفت و اقتصاد حاکم بر آن متصور می گردد و پس از آن و در مرتبه دوم اقتصاد خرده بورژوازی و نوعی نظام دکان داری که فعالیت های طیف وسیعی از مردم در آن معنا پیدا می کند ، مشخص می گردد.
در میان این دو نظام اقتصادی تفاوت های عظیمی مستتر هستند. عموماً نظام اقتصادی نخست (اقتصاد نفت) در کشورهای مختلف این منطقه بدست دو گونه از نیروها اداره می شود که استیلای یکی باعث تضعیف دیگری در این عرصه است. نیروی اول دولت و نیروی دوم سرمایه‌دارهایی هستند که در واقع به نوعی دست نشانده و رام شدۀ کارتل های نفتی جهان می باشند. لیکن چیزی که اکنون از شواهدی همچون جنگ عراق و یا فرآیند جهانی شدن [ 2] بر می آید ، بیانگر این واقعیت است که نظام های دولتی روز به روز قدرت خود را بیش از گذشته در کنترل امور (به خصوص در امور اقتصادی) از دست می دهند و آنها را به بخش خصوصی واگذار می کنند ، این امر نه تنها محدود به خاورمیانه نیست بلکه به وضوح در هر نقطه‌ای ازجهان قابل مشاهده است. به هر صورت نکتۀ مهم برای ما آنارشیست ها در اینست که چه دولتی و چه سرمایه داری هر دوی آنها نامشروع هستند و چپاول‌گر ثروت های مردم منطقه.
اما هنگامی که ارزیابی‌هایتان را در سطح تودۀ مردم منطقه متمرکز می کنید ، متوجه خواهید شد که گونه‌ای از خرده بورژوازی به طرز اجتناب ناپذیری در میان ایشان جا افتاده است. کاسب مسلکی و اقتصاد وابسته به واسطه‌گری امری به غایت معمول در میان این مردمان است. در اینجاست که باید در درک مفهوم عدالت توزیع سرمایه در جامعۀ آنارشیستی کمال مراقبت و دقت را نمود. ستیز آنارشی با آن نوع سرمایه‌ای است که نهایتاً به ایجاد قدرت ختم شود و نه سرمایه‌ای که صرفاً در راه تأمین رفاه و آسایش برای صاحب و یا صاحبانش به کار افتاده است. از این راه است که فرد در جامعۀ آنارشیستی می تواند سرمایۀ خود را تا هنگامی که منجر به ایجاد قدرت نشود ، حفظ کند. اقتصاد آزاد مبتنی بر عدم تمرکز قدرت یکی از بزرگترین تفاوت های جامعۀ آزاد آنارشیستی با جامعۀ کمونیستی می باشد.

***

ما در آنارشیسم ایرانی به یک مفهوم اخلاقی فراگیر معتقدیم. به باور ما این اعتقاد تا چند دهۀ دیگر از اعتباری قوی برخوردار خواهد بود (به خصوص در کشورهایی مثل افغانستان ، پاکستان و عراق ، این مشروعیت مدت زمان بیشتری طول خواهد کشید تا در خود ایران). در حقیقت تنها راه احقاق فوری آنارشی در منطقه و در این زمانه فقط و فقط پیروی کردن از روشی تلفیقی است. اگر به دقت در بافت جامعۀ کنونی ایران بنگرید، در نهایت می توانید دو وجه بارز فرهنگی را در آن بیابید.
اولی مبتنی بر فرهنگی غیر متعارف تر و نزدیکتر به فرهنگ روز جهان است ، این فرهنگ در اقلیت قرار دارد. اما دومین نوع فرهنگی که به طرز چشمگیری در اکثریت قرار گرفته و آن را می توان در بخش های وسیعی از مناطق فقیرنشین شهرها و تقریباً در تمامی روستاها مشاهده کرد ، بر اساس گونه‌ای از احکام سفت و سخت مذهبی و اخلاقی شکل گرفته است. این احکام اخلاقی آنچنان با روحیه و اعتقادات این مردمان آمیخته شده که مبارزۀ مستقیم و بی‌پرده با آنها عین مبارزه با خود این مردم است ، و اگر تاریخ مبارزات رادیکالی این منطقه را مورد مطالعه قرار دهید به فراست درخواهید یافت که هر کس با اعتقادات این مردم دست به مبارزه مستقیم و رو در رو زده ، نتیجه‌ای جز شکست عایدش نشده است. همچنین از دیدگاهی دیگر چنین مبارزه‌ای می تواند در حکم مخالفت با آزادی انتخاب سه نسل حاضر در مورد چگونگی روش زندگی و آینده‌شان باشد ، که این امر با اصول آزادیخواهانه مطرح در آنارشی در تضاد می باشد.
اگر خواهان زایل شدن فرهنگ اکثریت و همسو شدن آن با فرهنگ اقلیت هستید ، باید با جریان‌های جهانی سازی احساس همدلی کنید و تلاش هایتان را به چنین جهتی معطوف دارید تا با نزدیکتر شدن فرهنگ ها به یکدیگر چنین مطلوبی رخ دهد. این امر واقعیتی است که رفته رفته در حال شکل گیری می باشد و یکی از هزاران پیامدهای آن اینست که بخش هایی از این مقاله و مقاله هایی مثل این به مرور زمان اعتبار خود را از دست می دهند!
بحث بر سر اکنون است، اینکه روشی را که در این زمانه موفقیت از آن حاصل می شود، تشخیص داده و سعی در اجرای آن داشته باشیم. ما خود تعیین کننده روش هستیم و نه اینکه صرفاً از روش های رایج الگوبرداری کنیم. اساساً مردم در اینجا (خاورمیانه) تحملشان نسبت به رفتارهای خلاف عرف اخلاقی کم است و در مقابل چنین رفتارهایی واکنش های تندی نشان می دهند ، اینجا جایی است که نامیدن دیگران به برادر و خواهر قابل قبول تر است تا رفیق. بنابراین روش در جزئیات چه بر اساس مقتضیات زمان و چه بر اساس تجربه های تاریخی ، به کل متفاوت از آن روش هایی خواهد شد که در دیگر مناطق جغرافیایی- فرهنگی جهان مطرح هستند.
خانواده رکنی اساسی در نوع شکل گیری فرهنگ این منطقه به حساب می آید ، چنان که می توان گفت اگر بتوان در معیارهای اخلاقی کنونی آن تغییرات مورد نظر را ایجاد کرد ، دیگر باید نیمی از مسیر را پیموده شده به حساب آورد. خانواده ها در شکل کنونی شان چه در خاورمیانه و چه در دیگر نقاط جهان بیشتر به تربیت برده می پردازند تا تربیت انسان آزاد ، و این امر تماماً به خاطر شکل نادرست معیارهای اخلاقی رایج در میان آنهاست (این وضعیت به خصوص در خاورمیانه کاملاً مشهود است). به عقیدۀ ما این وظیفۀ آنارشی است که روش صحیح اخلاقی را به نهادهای خانوادگی یادآور شود و نه اینکه مثل برخی از جریانات رایج کنونی مبارزات بیهوده‌ای را بر علیه آنها و دلبستگی های تاریخیشان ، سازمان بخشد. نباید فراموش کرد که هدف تربیت انسانهای آزاد است و چندان اهمیتی ندارد که وسیله دقیقاً چه چیزی باشد.

در پایان :

مقاله‌ای که از نظرتان گذشت به آن منظور نوشته شده که تصویری کلی از آنچه که ما آن را آنارشیسم ایرانی می نامیم ، ارائه دهد. بنابراین به هیچ رو نمایانگر روشهای مطرح در این نوع از آنارشی نیست. این روش ها در دیگر آثار آنارشیست‌های ایران و به صورت های گوناگون مطرح شده‌اند و با مراجعه به آنها می توان تصویری نهایی را از آنارشیسم ایرانی بدست آورد.
آنارشی با هر تصویری که مطرح شود نخستین عامل مؤثر در پایه‌گذاری بنیان آزادی در جامعه است.
1382/4/28 - تهران
توسط : رضا

پانوشت ها:

[1] : باید دقت شود که چنین مفهومی با برداشت های کمونیزم از مسئله مالکیت و اقتصاد ، یکسان تلقی نشود. (در بخش دوم در این مورد توضیح داده شده است)
[2] : در عین حال جنگ عراق را نیز می توان پی آمدی از فرایند جهانی شدن دانست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط علی پرودون  | 

آنارشیسم معرفتی: ره‌آوردی از علم‏شناسی فایرابند
نويسنده : سید عبدالحمید ابطحی

 اشاره

پل فایرابندعقلانیت معرفت از موضوعات کلیدی و جدی در معرفت‏شناسی به شمار می‌آید. توجه نوع معرفت‏شناسان اخیر به معیارها و روش‏های تأمین عقلانیت در حوزه‏های معرفتی جلب شده‏است. دانش تجربی که از فربه‏ترین حوز‏ه‌های مورد مطالعۀ معرفت‏شناسی است به صورت خاص دانش فلسفۀ علم را به خود اختصاص داده‏است امّا بسیاری از علم‏شناسان، در بررسی عقلانیت معرفت علمی ناچار شده‏اند معیارهای عقلانیت را در حوزه‏ای عام‏تر بررسی کنند و لذا درآثار خود عقلانیت معرفت را مطرح ساخته‏اند. فایرابند که منکر هر گونه روش قابل دفاع در معرفت علمی است برای توجیه عقلانیت معرفت تجربی معیارهای عامی را در معرفت به معنای گسترده آن ارائه نموده‏است. وی آزادی اندیشه را تأمین‌کنندة عقلانیت معرفت می‏داند، آزادی در حدی که می‏تواند همنشین بی‏ضابطگی در معرفت شود.

***


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط علی پرودون  | 

Liz A. Highleyman

آنارشیسم چیست؟
آنارشیسم یک فلسفۀ سیاسی است که در پنداری نادرست پوشیده شده است. این عمدتاً به دلیل این واقعیت است که آنارشیسم در حقیقت نوعی دگراندیشی است؛ آنگونه شیوۀ فکری که نمی‌تواند بوسیلۀ شعارهای ساده یا روش‌های حزبی مشخص شود؛ در حقیقت، اگر شما از 10 نفر آنارشیست بخواهید که آنارشیسم را برایتان توضیح دهند، به احتمال زیاد 10 پاسخ مختلف دریافت خواهید کرد! آنارشیسم بیش از یک فلسفۀ سیاسی است؛ این یک سبک زندگی است که جنبه‌های سیاسی، کاربردی و شخصی را در بر می‌گیرد!
اصول اساسی آنارشیسم این است که اقتدار سلسله مراتبی - دولت، کلیسا، پدرسالاری و نخبگان اقتصادی - نه تنها ضروری نیست بلکه به طور ذاتی برای بیشینه‌سازی توانایی و پتانسیل انسانی خسارت‌بار است! آنارشیست‌ها عموماً بر این باورند که آدمیان قادرند که امور خودشان را بر پایۀ خلاقیّت، همکاری و احترام متقابل سامان بخشند.
اعتقاد بر این است که قدرت ذاتاً فسادآور است و مراجع قدرت بناگزیر توجهشان به خودماندگاری و افزایش قدرت خویشتن است، بیش از آنچه برای خدمت به موکّلانشان ضروری باشد! آنارشیست‌ها معمولاً بر آنند که اخلاق یک موضوع شخصی است و باید بر پایۀ علاقه به دیگران و رفاه و آسایش جامعه باشد، نه بر اساس قوانینی که توسط مراجع سیاسی یا مذهبی وضع می‌گردد (شامل قوانین واجب‌الرّعایه [revered] چون قانون اساسی آمریکا). اکثر فلسفه‌های آنارشیست قائل‌اند که افراد خود مسئول رفتار خویش‌اند. اقتدار پدرگرایانه [Paternalistic] یک اندیشۀ غیر انسانی شده را پرورش می‌دهد که در آن مردم از نخبگان انتظار دارند که برایشان تصمیم بگیرند و نیازهای آنان را برآورند، بجای آنکه برای خود بیندیشند و عمل کنند. وقتی یک قدرت برای خود این حق را قائل شود که اساسی‌ترین تصمیمات اخلاقی شخصی را تحت نفوذ و سلطۀ خود درآورد از قبیل چیزهایی که آنقدر با ارزشند که انسان برایشان جان نثار کند (نظیر فراخواندن مردم به خدمت ارتش یا سقط جنین)، آزادی انسانی  بی‌اندازه افول خواهد کرد!
آنارشیست‌ها به ارتباط میان اقسام مختلف جور و ستم - شامل تبعیض جنسی (Sexism)، نژادپرستی (Racism)، ناهمجنس‌گرایی (Heterosexism: دگرجنس‌گرایی)، طبقه‌گرایی (Classism) و میهن‌پرستی افراطی (National Chauvinism: شووینیسم ملی) اعتراف دارند و تأکید بر مخالفت و اعتراض بر یکی از اَشکال بی‌عدالتی را در حالیکه سایر اقسام آن به موجودیت خود ادامه می‌دهند، پوچ و بیهوده می‌دانند! آنارشیست‌ها بر این باورند که وسایلی که یک نفر برای تغییر جهان بکار می‌گیرد، باید با اهدافی که امیدوار است بدان نائل گردد، همخوانی و هماهنگی داشته باشد. در حالیکه آنارشیست‌ها با استراتژی‌ها و تاکتیک‌هایی چون نیاز به سازمان رسمی و اِعمال زور برای سلطه بر نهادهای زورمدار، مخالفند، بیشتر آن‌ها همداستانند که نباید صِرفاً بر نابودی نظم جاری توجه کرد، بلکه تأکید باید بر شکل دادن و ساختن آلترناتیوهای جدید، انسانی‌تر و منطقی‌تر برای جایگزینی راهبردها و شیوه‌های موجود باشد!

متن انگلیسی
ادامه دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط علی پرودون  | 

رام‌سازی زندگی (The Domestication Of Life)
       رام‌سازی از دیدگاه بدوی‌گرایان، عبارت از فرایندی است که تمدن برای استقرار و کنترل زندگی بر طبق منطق منظم و دقیق خود به کار می‌برد. اصولاً رام‌سازی عبارت است از تمایل تمدن به عنوان یک سامانۀ منظم پیش‌بینی‌پذیر، جهت کوشش به منظور همانند‌سازی (assimillation) کلّ بقیۀ جهان به درونِ خود، برای ساختن کلّ جهان به صورت یک سیستم بسیار بزرگ منظم قابل پیش‌بینی. راهکارهای رام‌سازی شامل: دست‌آموز کردن، پروراندن، اصلاح نژاد (اصلاح ژنتیکی)، تحصیلات، زندانی کردن (Caging: در قفس نهادن)، تهدید، اجبار، شکنجه، تطمیع، میثاق و عهد و پیمان، حکمفرمایی، بنده‌سازی، تهدید، قتل و غیره می‌باشد.
       رام‌سازی یک فرایند قدرت بیمارگونه [آسیب‌شناختی] است که توسط چند گروه از انسان‌های اوّلیه آغاز گردید که اینان آرزو داشتند که ریشۀ عدم‌قطعیت‌ها و خطرات را از زندگی بَرکَنَند و وجودی کاملاً ایمن، سالم و سازمان‌یافته بسازند. این همان چیزیست که بدوی‌گرایان (بویژه بدوی‌گرایان آنارشیست) را بر آن داشت که علیه این فرایند صف‌آرایی کنند.
       بدوی‌گرایان همچنین آنرا (بطور اختصاصی‌تر) به عنوان فرایندی در نظر می‌گیرند که بوسیلۀ آن جمعیت‌های کوچرو انسانی به سمت زندگی یک‌جانشین یا ساکن‌شده درآمدند که این گذار از طریق کشاورزی و دامپروری انجام گردید. آنها مدعی‌اند که این نوع از رام‌سازی نوعی روابط و مناسبات خودکامه را می‌طلبد که هم زمین و هم درختان و حیوانات رام‌سازی می‌شوند، سرانجام حتی نیازمند یک نوع مناسبات خودکامه با خود انسان است. آنها می‌گویند در حالی که در وضعیت توحّش همه در زندگی سهیم‌‌اند و برای منابع رقابت می‌کنند، رام‌سازی این توازن را در هم شکسته و تباه کرده است. دورنمای رام‌سازی شده (مثلاً: زمین‌های مرتع، مزارع کشاورزی و در درجات پایین‌تر بستانکاری و باغداری) به نظر می‌رسد که ضرورتاً نقطۀ پایانی است بر تسهیم آزاد منابع که پیش از این وجود داشت؛ آنجا که یک روز «همه چیز از آنِ همگان» بود، اکنون «مال من» است. (به «من» تعلق دارد)
       بدوی‌گرایان آنارشیست بر این عقیده‌اند که این معنی از دارایی شالودۀ خود را برای سلسله مراتب اجتماعی استوار  ساخت، چون مالکیت و قدرت بر آن پایه ظهور نمودند. این امر بطور اجتناب‌ناپذیری متضمن کشت و کار و بهره‌کشی از محیط اطراف و ایجاد یک انحصار تولید و یک انحصار خرید بوسیلۀ انسان‌ها و برای انسان‌هاست. اکنون می‌دانیم که در ساختارهای اجتماعی ارزش-محور که طی زمان به وجود آمده است، هر چیز فیزیکی قابل تصور از غذا تا زمین، از ژن تا باور‌داشت (عقیده) به عنوان دارایی نقدینۀ کمّی قابل سنجش به شمار می‌آید.
       این رویکرد همچنین شامل تخریب و ویرانسازی و به اسارت گرفتن و به بندکشیدن یا همانندسازی سایر گروهها از آدمیان نخستین است که کوششی برای چنین انتقالی انجام نداده‌اند یا آنکه دور از دسترس و در معرض انتقال نبوده‌اند که باید به صورت گروههای نابود، اسیر یا همانند گردیده شوند.
       برای بدوی‌گرایان، رام‌سازی نه تنها تحولاتی را در بوم‌شناسی از یک نظم آزاد به نظمی خودکامه سوق می‌دهد، بلکه گونه‌های جانداران را که رام‌سازی شده‌اند، به اسارت می‌گیرد، به علاوه انسان‌ها را نیز رام‌سازی می‌کند. از این رو بر طبق بدوی‌گرایی، انسان‌ها نزدیک به آغازِ آخرین گام فرایند رام‌سازی می‌باشند. در حالی که ما امروزه مستقیماً بوسیلۀ مهندسی ژنتیک آزمایش می‌شویم، پیشرفت‌های برجسته و ترسناک در زمینه‌های روانشناسی، انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی رخ می‌دهد. در نتیجه این موجب می‌گردد که ما خودمان را کمّی و عینی کنیم یعنی به صورت اشیاءِ سنجشی و عینی درآوریم تا اینکه ما هم باز به صورت کالاهایی درآییم؛ البته نه بزرگتر و نه کوچکتر از هر دارایی دیگر!

خاستگاهها و پویش‌های پدرسالاری
       بدوی‌گرایان آنارشیست بر این باورند که در مسیر انتقال تمدن، یکی از نخستین فراورده‌های رام‌سازی، پدرسالاری است؛ رسمی‌سازی تسلط مرد و توسعۀ نهادهایی که آنرا تقویت می‌کنند. بدوی‌گرایان آنارشیست می‌گویند که با ایجاد تمایزهای کاذب جنسی و تفکیک بین زن و مرد، تمدن بار دیگر یک «دیگری» را آفرید که می‌تواند عینیت بخشیده شود (objectified: وجود خارجی یابد)، کنترل شود، مورد تسلط قرار گیرد، مورد بهره‌برداری واقع شود و به صورت کالا درآید. از دیدگاه عام آنها این روند را همچون رام‌سازی گیاهان برای کشاورزی و حیوانات برای دامپروری می‌بینند امّا از وجه خاص، مثال روشن کنترل باروری است. بدوی‌گرایان می‌گویند که همانند سایر قلمروهای قشربندی اجتماعی، نقش‌ها به منظور تثبیت یک نظم بسیار جامد و خشک و قابل پیش‌بینی که برای سلسله مراتب اجتماعی مفید است، به زنان محول می‌شود. آنها ادعا می‌کنند که زن به منزلۀ دارایی به شمار می‌آید که هیچ تفاوتی با محصولات مزرعه یا گوسفندان مرتع ندارد. بدوی‌گرایان عقیده دارند که دارایی (مالکیت) و کنترل مطلق، خواه بر زمین باشد یا درختان، حیوانات، بردگان، کودکان و یا زنان، بخشی از پویایی تثبیت شدۀ تمدن است.
       به نظر بدوی‌گرایان پدرسالاری خواهان انقیاد و مقهورسازی زنان و غصب طبیعت است که ما را به سوی نیستی و نابودی سوق می‌دهد. آنها همچنین بر این باورند که این نهاد (پدرسالاری)، قدرت، کنترل و سلطه را بر زندگی، آزادی و توحش تعیین می‌کند. آنها می‌گویند که وضعیت پدرسالاری کلیه تعاملات ما را دیکته می‌کند که شامل خودمان، تمایلات جنسی‌مان، مناسباتمان با یکدیگر و روابطمان با طبیعت را در بر می‌گیرد. آنها مدّعی‌اند که این عمل به شدت طیف تجارب ممکنه را محدود می‌سازد.

تقسیم کار و تخصصی کردن
       بدوی‌گرایان آنارشیست تمایل دارند که تقسیم کار و تخصص را به صورت مسائل بنیادی و توافق‌ناپذیر ببینند که برای مناسبات اجتماعی درون تمدن قطعی است. آنها این ناتوانی در مراقبت از خودمان و فراهم‌سازی نیازهای خودمان را به صورت یک تکنیک (ساز و کار) جدایی و ناتوان‌سازی در نظر می‌گیرند که توسط تمدن جاودانه شده است. به نظر می‌رسد تخصصی کردن منجر به نابرابری اجتناب‌ناپذیر و تخریب مناسبات برابری‌یافته (egalitarian: تساوی‌گرا) می‌شود.

طرد علم! (Rejection of science)
 بدوی‌گرایان علم نوین را به عنوان روشی برای درک و فهم جهان به منظور تغییر آن رد می‌کنند. علم از دیدگاه بدوی‌گرایان بی‌تفاوت (خنثی) نیست. از نگاه آنان علم دارای انگیزه‌ها و انگاشت‌ها (پیش‌فرض‌ها) یی است که از تمدن نشأت گرفته و آنرا تقویت می‌کند.
 به باور بدوی‌گرایان، علم نوین کوششی است برای دیدن جهان به عنوان مجموعه‌ای از موضوعات جدا از هم که باید مشاهده و درک شود. بدوی‌گرایان بر این باورند که به منظور انجام این وظیفه دانشمندان باید خود را از لحاظ احساسی و جسمانی به دور از موضوع مورد مطالعه نگاه دارند، تا آنکه یک کانال یک‌طرفه از اطلاعات که از شیئ مشاهده شده به سمت «خود» (self) حرکت می‌کند، به وجود آید، یعنی اینکه مشاهده‌گر جزئی از مشاهده‌شده نباشد.
 بدوی‌گرایان استدلال می‌کنند که این یک دیدگاه مکانیستی است که در حکم مذهب مسلط روزگار ما درآمده است. با این باورداشت که علم تنها در کمیّات بحث می‌کند، بدوی‌گرایان اظهار می‌دارند که علم تن به ارزش‌ها و احساسات نمی‌دهد. در حالیکه بدوی‌گرایان دریافته‌اند که علم مدعی است که تنها چیزی که برای همۀ مشاهده‌گران تکرار‌پذیر (reproducible)، پیش‌بینی‌پذیر و یکسان باشد، واقعی و مهم است، آنان بر این باورند که واقعیت به خودیِ خود تکرار‌پذیر، پیش‌بینی‌پذیر و یکسان برای همۀ مشاهده‌گران نیست.
 بدوی‌گرایان علم را تنها به عنوان ملاحظۀ جزئی واقعیت می‌نگرند و از اینروست که علم محکوم به تقلیل‌گرایی (reductionism: تحویل‌گرایی) قلمداد شده است.
 مشاهده‌پذیری، عینیت‌پذیری، کمیت‌پذیری، پیش‌بینی‌پذیری، کنترل‌پذیری و یکنواختی‌پذیری (uniformity: یکسان‌پذیری)، موضوعات و وسایل و ابزار علم به شمار می‌آیند. از دیدگاه بدوی‌گرایان، این‌ها به آن نوع جهان‌بینی رهنمون می‌شود که هر چیز باید عینیت یافته، کمّی شده، کنترل شده و یکنواخت با هر چیز دیگر و هر کس دیگر باشد. بدوی‌گرایان همچنین علم را برای پیش‌بردن این ایده می‌دانند که تجربۀ غیر معمول، ایده‌های غیر عادی و مردم غیر عادی باید مانند قطعات و اجزاءِ ناقص و بدشکل یک ماشین دورانداخته شود یا نابود گردد.

ادامه دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط علی پرودون  | 

بدوی‌گرایی آنارشیستی (Anarcho-primitivism)

 

جان زرزان، متفکر آنارشیست بدوی‌گرابدوی‌گرایی آنارشیستی یک نقد آنارشیست به خاستگاه‌ها و پیشرفت تمدن است.

            بر طبق بدوی‌گرایی آنارشیستی، انتقال از دوران شکار و گردآوری خوراک به کشاورزی معیشتی، قشربندی اجتماعی، اجبار و از خود بیگانگی را به بار آورده است. بدوی‌گراهای آنارشیست طرفدار بازگشت به روش‌های غیر «متمدن» زندگی از طریق غیر صنعتی کردن، الغای تقسیم کار یا تخصصی کردن و ترک فناوری هستند. انواع دیگری از بدوی‌گرایی غیر آنارشیست وجود دارد و همۀ بدوی‌گراها به یک پدیدۀ (خاص) به عنوان سرچشمۀ مسائل نوین تمدن نظر ندارند.

            بسیاری از آنارشیست‌های سنتی نقد تمدن را رد می‌کنند؛ بسیاری حتی انکار می‌کنند که بدوی‌گرایی آنارشیستی ربطی به آنارشیسم داشته باشد، در حالیکه برخی از قبیل ولفی لنداسترایچر (Wolfi Landstreicher)، این نقد را تأیید کرده و صحه می‌گذارند ولی خودشان را بدوی‌گرای آنارشیست به شما نمی‌آورند.

            بدوی‌گرایان آنارشیست غالباً توسط تأکیدشان بر رویۀ نیل به حالت غیر اهلی (وحشی) از طریق «توحش مجدد» بازشناسایی می‌شوند.

 

فهرست

  • 1- مفاهیم
    • 1-1 تمدن
    • 1-2 نقد فرهنگ نمادین
    • 1-3 رام‌سازی زندگی
    • 1-4 خاستگاهها و پویش پدرسالاری
    • 1-5 تقسیم کار و تخصصی کردن
    • 1-6 طرد علوم
    • 1-7 معضل فناوری
    • 1-8 تولید و صنعت‌گرایی
    • 1-9 فراسوی چپ‌گرایی
    • 1-10 ضدیت با جامعۀ توده‌ای
    • 1-11 آزادسازی و سازماندهی
    • 1-12 انقلاب در برابر اصلاح
    • 1-13 تأثیرات
    • 1-14 توحش مجدد و پیوند مجدد
    • 1-15 انجمن‌ها
  • 2- نقد
    • 2-1 نقد از درون آنارشیسم
    • 2-2 جمعیت
    • 2-3 تمدن و خشونت
    • 2-4 دورویی
    • 2-5 عملی بودن
    • 2-6 نقد تمایز بدوی‌گرایی بین ابزارها (tools) و فناوری (technology)
    • 2-7 نقد بدوی‌گرایی آنارشیستی از زبان
  • 3- یادداشت‌ها

 

تعاريف و مفاهيم

            بدوی‌گرایان آنارشیست (Anarcho-primitivists) بر این باورند که پیش از پیدایش کشاورزی، انسانها در گروه‌های کوچک کوچرو زندگی می‌کردند که به لحاظ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برابر (Egalitarian) بودند. نبود سلسله مراتب، این گروهها را گاه به عنوان پیشاهنگان آنارشیسم به نظر می‌آورد. جان مور (John Moore) می‌نویسد که بدوی‌گرایی آنارشیستی در جستجوی آن است که «اَشکالِ چندگانۀ قدرت را که افراد، روابط اجتماعی و مناسبات متقابل با دنیای طبیعت را شکل می‌دهد، افشا کند، به چالش برخیزد و آنرا از میان بردارد». [1] بدوی‌گرایان، این را ناشی از ظهور کشاورزی می‌دانند؛ تود‌ه‌های رو به رشد انسانیت که اگر از روی دقّت و موشکافی نگریسته شوند، همیشه مدیون فنّاوری هستند و ساختارهای قدرت را که ناشی از تقسیم کار و سلسله مراتب است، تجربه می‌کنند. بدوی‌گرایی در مورد اینکه چه درجه‌ای از باغبانی (بستانکاری، horticulture) ممکن است در یک جامعۀ آنارشیست وجود داشته باشد، اختلاف نظر دارند؛ برخی از آنان بر این باورند که کشت دائمی (Permaculture) می‌تواند نقشی داشته باشد، ولی دیگران از زندگی معیشتی شکارچی-گرداورندۀ غذای محض طرفداری می‌کنند!

            علیرغم طرد آنچه را که به عنوان علم‌زدگی (علم‌گرایی، Scientism) توصیف می‌شود، بدوی‌گرایی به شدّت به مردم‌شناسی فرهنگی و باستان‌شناسی گرایش دارد. در طی نیم قرن گذشته، جوامعی که روزی به عنوان بربرها نگریسته می‌شدند، امروزه بوسیلۀ فرهنگستان‌ها و آکادمی‌ها به دقت مورد ارزشیابی مجدد قرار گرفته‌اند. نتیجه اینکه اکنون برخی از دانشمندان بر این عقیده‌اند که انسان‌های اوّلیّه در صلح و صفا و کامرانی و خوشبختیِ نسبی زندگی می‌کرده‌اند! فرانک هول (Frank Hole)، یک متخصص کشاورزی اولیه و کِنت فلانری (Kent Flannery)، متخصص تمدن آمریکای میانه (مزوآمریکان)، خاطر نشان کرده‌اند که «هیچکدام از گروهها و جوامع روی زمین بمانند شکارچیان و گرداورندگان غذا، اوقات فراغت نداشتند، که عمدتاً آنرا صَرفِ بازی‌ها، گفتگو و تن‌آرامی می‌کردند»! [2][3[

            دانشمندانی مانند کارل پولانی  (Karl Polany) و مارشال ساهلینز (Marshall Sahlins) جوامع اولیه را به عنوان اقتصادهای اهدایی (gift economics) مشخص کرده‌اند که «ارزش کالاها به مطلوبیت و سودمندی یا زیبایی و چشم‌نوازی آنهاست و نه هزینۀ آن؛ کالاها بیشتر بر اساس نیاز مبادله می‌شود و نه ارزش مبادلاتی [پول]؛ توزیع در جامعه عمدتاً بدون توجه به زحمتی است که اعضا برای آن کشیده‌اند یا کاری که سرمایه گذاشته‌اند؛ فعالیت‌ها (Labor) بدون ایدۀ چشمداشت دستمزد یا سود شخصی و بهرۀ فردی انجام می‌شود و در حقیقت بدون توجه به "کار" (Work) به اجرا در می‌آید» [4] سایر دانشمندان و اندیشمندان مانند پُل شپارد (Paul Shepard) که از مردم‌شناس صاحب نام کلود لوی‌اشتراس  (Claude Lévi-Strauss) تأثیر پذیرفته‌اند، به این "اصل تکامل" پایبندند که گونه‌ای از جانداران که از زیستگاه و رفتارهای طبیعی خود جدا می‌شود به ناخوشی خواهد گرایید. شپارد در نگارش مفصّل خود به طُرُقی اشاره دارد که به گسیختگی و ویرانی «رویان شناسی» طبیعی انسان که طی میلیونها سال تکامل به یک شیوۀ تلاش برای معاش توسعه یافته‌بود، انجامید و آنچه را که آدمیان طی این سالیان دراز به دست آورده بودند، به علت شیوۀ زندگی یکجانشینی که بوسیلۀ کشاورزی به وجود آمد، بر باد رفت!!

 

تمدن  (Civilization)

            بدوی‌گرایان آنارشیست، تمدن را به عنوان منطق، نمادها و ابزار فیزیکی برای رام‌سازی، کنترل و تسلط می‌دانند. آنها عمدتاً بر پرسش از خاستگاه و منشأ تأکید می‌ورزند. تمدن به عنوان مسئلۀ اصلی که ریشه و منشأ در بیداد و ستم دارد نگریسته می‌شود و عقیده بر این است که باید خلع سلاح و نابود گردد!

            بدوی‌گرایان آنارشیست ظهور تمدن را به عنوان یک انتقال طی ده هزار سال گذشته از یک همزیستی در درون و عمیقاً پیوسته با شبکۀ حیات، به یک زندگی ناپیوسته و جدا شده از آن شبکه و تحت کنترل باقیماندۀ زندگی توصیف کرده‌اند. آنان بر این عقیده‌اند که پیش از تمدن، معمولاً اوقات فراغت کافی و فراوان، برابری چشمگیر جنسی و تساوی اجتماعی، رویکرد غیر ویرانگرانه نسبت به جهان طبیعی، نبود خشونت سازمان‌یافته، نبود نهادهای میانجی اجتماعی، سلامت و نیرومندی وجود داشته است. بدوی گرایان آنارشیست بیان می‌دارند که تمدن، جنگ و ستیز، اطاعت و انقیاد زنان، رشد بی‌رویۀ جمعیت، کارمزدوری، مفاهیم مالکیت، سلسله مراتب خشک و مقیّد و تقویت گسترش بیماری‌ها را به راه انداخت. آنها ادّعا می‌کنند که تمدن با چشم‌پوشی از آزادی فطری، و اینکه رهایی از این چشم‌پوشی ناممکن است، آغاز شد و بر آن استوار گردید.

 

نقد فرهنگ نمادین  (Critique of symbolic culture)

            بدوی‌گرایان آنارشیست انتقال به سوی یک فرهنگ نمادین دائمی را به عنوان موضوعی بسیار پیچیده در این راستا تلقّی می‌کنند که ما را از تعامل مستقیم باز می‌دارد. [6] غالباً پاسخ این دیدگاه این است که «شما فقط می‌خواهید به همه چیز گیر دهید!!» [6] این ممکن است آرزوی شمار اندکی از مردم باشد!

            انتقاد اساسی این است که ارتباطات و ادراک کنونی ما عمدتاً بر تفکر نمادین به بهای (و حتی انحصار) دیگر معانی جسمانی و بیواسطه تمام می‌شود. تأکید بر فرهنگ نمادین، حرکتی از تجربۀ مستقیم (بی‌واسطه) به تجربۀ غیر مستقیم (بواسطه) به صورت زبان، هنر، عدد، زمان و غیره است. بدوی‌گرایان آنارشیست بر این باورند که فرهنگ نمادین برداشت کامل و ادراک تامّ ما را از طریق نهادهای رسمی و غیر رسمی فیلتر می‌کند. فرهنگ نمادین فراتر از نام‌های اشیاء پیش می‌رود و به داشتن نوعی مناسبات کامل با جهانی که از طریق عینک (عدسی) تمثیل به دست می‌آید، گسترش می‌یابد. این موضوعی مناقشه آمیز است که آیا انسان یک دستگاه اختصاصی و ثابت (hard-wired) برای تفکر نمادین می‌باشد (تفکر نمادین یک کارکرد ویژه و تغییرناپذیر مغز انسان است) و یا آنکه [اندیشیدن سمبلیک] به عنوان یک تحول فرهنگی یا تطابق، تکامل یافته است. ولی از دیدگاه بدوی‌گرایان آنارشیست، شیوۀ بیان نمادین و فهم و ادراک سمبلیک محدود است و اتّکا و وابستگی زیاده از حد به آن به عینیت بخشیدن "از خود بیگانگی" و محدودنگری در ادراک می‌انجامد. بسیاری از بدوی‌گرایان آنارشیست روش‌های متروک یا کمتر مورد استفادۀ تعامل و ادراک - از قبیل لمس، بوییدن (smell) علاوه بر تجربه و بهبود شیوه‌های منحصر به فرد شخصی از فهم و بیان - را بهبود بخشیده و عمل می‌کنند!

 

ترجمه از سایت ویکیپدیای انگلیسی

ادامه دارد!

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط علی پرودون  | 

هانس-هرمن هاپهانس-هرمن هاپ، آنارکو - کاپیتالیست آلمانی و استاد علم اقتصاد در دانشگاه نوادا، در لاس وگاس است. او مؤلف کتاب «اقتصاد و اخلاق مالکیت خصوصی» می‌باشد. هر چند من به اندیشۀ «آنارشیسم کاپیتالیستی» انتقادات بسیاری را وارد می‌دانم ولی امیدوارم مقالۀ زیر که توسط محمدسعيد حنايی کاشانی ترجمه شده است، مقدمۀ مناسبی برای آشنایی با این مکتب سیاسی باشد؛ متن اصلی مقاله را می توانید از «سایت مایزس» مطالعه فرمایید.

 

دولت

دولت عبارت است از حق انحصاری اعمال زور در یک قلمرو، دستگاهی که می‌تواند پیوسته حقوق نهادینه‌شده‌‌ی مالکيت را نقض کند و  از مالکان اموال خصوصی با سلب مالکيت و بستن ماليات‌ و تنظيم قوانين بهره‌کشی کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط علی پرودون  | 

تظاهرات در تهران      ﻗﯿﺎم اﯾﺮان ﺑﺎﺷﮑﻮﻫﺘﺮﯾﻦ ﭘﺪﯾﺪه‌اﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﭘﺲ از اﻧﻘﻼب 1956 ﻣﺠﺎرﺳـﺘﺎن رخ داده اﺳﺖ. اﯾﻦ واﻗﻌﻪ ﻃﺒﻘﺎت ﺣﺎﮐﻤﮥ ﻋﺎﻟﻢ را ﺳﺨﺖ ﺗﮑـﺎن داده و ﺳـﺎﺧﺖ و ﭘﺎﺧﺘﻬـﺎی آﻧﺎن را اﻓﺸﺎ ﻧﻤﻮده اﺳﺖ. رژﯾﻤﻬﺎی ارﺗﺠﺎﻋﯽ ﮐﺸﻮران ﻋﺮب ﺑﻪ اﻧﺪازۀ دوﻟـﺖ اسراﺋﯿﻞ ﻧﮕﺮاﻧﻨﺪ. دﯾﻮاﻧﺴﺎﻻران ﭼﯿﻦ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﺷـﺪه‌اﻧـﺪ: آﻧـﺎن در ﭘﯿـﺮوی از ﺳﯿﺎﺳـﺘﯽ ﻓﺮﺻـﺖﻃﻠﺒﺎﻧﻪ از ﺷﺎه ﺣﻤﺎﯾﺖ می‌کردﻧﺪ و ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻧﺶ را ﻣﺤﮑﻮم ﻣﯽﻧﻤﻮدﻧﺪ (اﯾـﻦ روﯾـﻪ دﻧﺒﺎﻟـﻪﮔﯿﺮی ﺧﻂﻣﺸﯽ ﻣﺎﺋﻮ Mao و ﭼﻮو Chou ﺑﻮد ﮐﻪ از ﺷﺎه ﺑﻤﺜﺎﺑﮥ ﯾـﮏ مبارز «ﺿـﺪّاﻣﭙﺮﯾﺎﻟﯿﺴﺘﯽ» ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻧﻤﻮدﻧﺪ). و دﯾﻮاﻧﺴﺎﻻران روﺳﯽ نه تنها ﺧﻮاﺳﺘﺎر «اﯾﺠـﺎد دردﺳـﺮ» ﺑﺮای دوﻟﺖ اﯾﺮان ﻧﺒﻮدﻧﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳـﻌﯽ در ﺗﺜﺒﯿـﺖ رژﯾـﻢ ﺷـﺎه و دﯾﮕـﺮ ﮐﺸـﻮران ﻫﻤﺠﻮار داﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﮑﻨـﺪ آﺷـﻮﺑﻬﺎی ﻣﻨﻄﻘـﻪ‌ای داﻣﻨﮕﯿـﺮ ﺷـﻬﺮوﻧﺪان ﺧـﻮدی ﺷـﻮد. در ﮔﺬﺷﺘﻪ رژﯾﻢ روﺳﯿﻪ ﺑﻪ ﺷﺎه اﺳﻠﺤﻪ ﻓﺮوﺧﺘﻪ و رادﯾﮑﺎﻟﻬﺎی ﻓﺮاری اﯾﺮاﻧﯽ را ﺑﻪ ﺳـﺎواک ﺗﺤﻮﯾﻞ داده اﺳﺖ. زﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ اﺣﺘﻤـﺎل ﺳـﻘﻮط ﺷـﺎه ﻓﺰوﻧـﯽ ﯾﺎﻓـﺖ، روﺳـﻬﺎ ﺑﺘـﺪرﯾﺞ و ﻣﺤﺘﺎﻃﺎﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﺧﻮﯾﺶ را ﺗﻐﯿﯿـﺮ دادﻧـﺪ. ﻏﻮﻏـﺎﮔﺮاﯾﯽ متظاهرانۀ ﻣـﺎﺑﯿﻦ روﺳـﯿﻪ وآﻣﺮﯾﮑﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﻤﻨﻈﻮر ﺳﺮﮔﺮﻣﯽ ﺗﻤﺎﺷﺎﮔﺮان اﻧﺠﺎم می‌شد. ﺳﻔﯿﺮ آﻣﺮﯾﮑﺎ، وﯾﻠﯿﺎم ﺳﺎﻟﯿﻮان (William Sullivan) ﺻﺎدﻗﺎﻧﻪ ﻣﻌﺘﺮف ﺷﺪ: «ﻣﺎ ﻻﺋﻮس را اداره ﻣﯽ‌ﮐﺮدﯾﻢ اﻣّـﺎ در اﯾﺮان، ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪاً ﺑﺮاﯾﻤﺎن اﻫﻤﯿﺖ دارد، ﻧﻪ ﻣﺎ و ﻧـﻪ هیچ ﻗـﺪرت دﯾﮕـﺮی ﮐـﺎر زﯾـﺎدی ازﻣﺎن ﺑﺮ ﻧﻤﯽ‌آﯾﺪ».(ﻧﻘﻞ از New York Times, 13 November 1978 )

 

      ﺗﺮس دول ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ از ﭘﯿﺪاﯾﺶ «ﻫﺮج و ﻣﺮج» و «ﺧﻼء ﻗﺪرت» در اﯾﺮان در واﻗﻊ واﻫﻤــﻪ از ﻟﺒﺮﯾــﺰ ﺷــﺪن ﺷــﻮرش ﺗــﻮده‌ای و کنار ﮔﺬاﺷــﺘﻦ ﻣﯿــﺎﻧﺠﯿﮕﺮان ﻣــﺬﻫﺒﯽ و دﯾﻮاﻧﺴﺎﻻر اﺳﺖ. ﻣﺎﻫﯿﺖ اﺻﻠﯽ ﺟﻨﺒﺶ اﯾﺮان ﻣﺬﻫﺒﯽ ﻧﯿﺴﺖ اﻣﺎ، اﻋﻄﺎء ﻣﺼﻮﻧﯿﺖ ﻧﺴـﺒﯽ برای اﺑﺮاز اﻓﮑﺎر ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺑﻪ اﺳﻼم اﯾﻦ اﺟﺎزه را داد ﮐﻪ ﺳﺨﻨﮕﻮی ﺟﻨـﺒﺶ ﺷـﻮد. ﻫﻤـﺎن زﻧﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻗﺒﻼً ﭼﺎدر را ﺑﻤﻨﻈﻮر ﻣﺒﺎرزۀ ﻧﻤﺎدﯾﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﺎه ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯿﮑﺮدﻧـﺪ اﻣـﺮوزه ﺑـﺮای ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﺑﺮ ﻋﻠﯿﻪ ﺧﻤﯿﻨﯽ آن را از ﺳﺮ ﺑﺮ ﻣﯽ‌دارﻧﺪ. ﻣﺄﻣﻮران ﺧﻤﯿﻨﯽ ﺑﻪ وی اﻃـﻼع داده‌اﻧﺪ ﮐﻪ ﮐﺎرﮔﺮان ﻧﻔﺖ «اﺣﺘﺮاﻣﯽ ﺑﺮای ﻣﺬﻫﺐ ﻗﺎﺋﻞ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ». ﺗﮑـﺎﭘﻮی دروﻧـﯽ ﺟﻨـﺒﺶ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪه ﺑﺴﯿﺎری از ﻃﺮﻓﺪاران ﻣﺬﻫﺒﯽ ﺧﻤﯿﻨﯽ از ﻣﺤﺪودﯾﺘﻬﺎی تعیین ﺷـﺪه ﭘـﺎ ﻓﺮاﺗـﺮ ﺑﮕﺬارﻧﺪ. ﺑﺮ ﻋﮑﺲ آﻧﭽﻪ ﺗﺼﻮر ﻣﯽ‌ﺷﻮد ﺗﺨﺮﯾﺐ و وﯾﺮان‌ﺳﺎزی ﺑﺎﻧﮑﻬـﺎ، ﻣﻐـﺎره‌ﻫـﺎ و ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎ ﻋﮑﺲ‌اﻟﻌﻤﻞ ﺿﺪّ«ﻏﺮﺑﯽ» ﯾﺎ ﺿﺪّ«ﻣﺪرن» ﻧﯿﺴـﺖ، ﺑﻠﮑـﻪ ﻫﻤـﺎن ﻣﺒـﺎرزۀ ﺿـﺪّﺑﯿﮕﺎﻧﮕﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در آﺷﻮﺑﻬﺎی ﻣﺪرن ﻏﺮﺑﯽ، از واﺗﺲ(Watts) ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗـﺎ ﮔﺪﻧﺴـﮏ (Gdansk)، به چشم ﻣﯿﺨﻮرد.

 

      ﻫﻢ در زﻣﺎن ﮔﺬﺷﺘﻪ و ﻫﻢ در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ، ﺑﻮرژوازی، ﻣﻼﻫﺎ و ارﺗﺶ ﺗﻨﺎﻗﻀـﺎت ﻓﺎﺣﺸﯽ داﺷﺘﻪ‌اﻧﺪ. ﻣﻌﺬﻟﮏ هیچ یک از اﯾﻦ دﺳﺘﻪ‌ﻫﺎ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺪون دو دﺳﺘﮥ دﯾﮕﺮ دوام ﺑﯿــﺎورد. ﻋﻠﯿــﺮﻏﻢ ﺑﯿﺎﻧــﺎت ﻧﺎﺳﺎزﺷــﮕﺮاﻧﻪ‌اش، ﺧﻤﯿﻨــﯽ در ﭘﺸــﺖ ﭘــﺮده مشغول ﻣﺬاﮐﺮات ﺳﺮّی ﺑﻮد و ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﺒﻬﮥ ﻣﻠّﯽ ﺗﻼش ﻣﯽ‌ﮐﺮد اﻧﺴﺠﺎم ارﺗﺶ را ﺣﻔﻆ ﻧﻤﺎﯾـﺪ و ﺑﻪ ﻃﺮﻓﺪاراﻧﺶ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯽ‌ﮐﺮد از ﺗﺤﺮﯾﮏ ارﺗﺶ ﺧﻮدداری ورزﻧﺪ. ﺳﺮاﻧﺠﺎم، ﻋﻨﺎﺻـﺮ رادﯾﮑﺎل ﻧﺒﺮد ﻧﻬﺎﯾﯽ را داﻣﻦ زدﻧﺪ و ﺧﻤﯿﻨﯽ را ﻣﺠﺒﻮر ﺑﻪ اﻗﺪام ﻧﻤﻮدﻧـﺪ. ارتش ﮐـﻪ در ﺷﺮف از ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪﮔﯽ ﺑﻮد ﺗﺴﻠﯿﻢ دوﻟﺖ وی ﺷﺪ زﯾﺮا اﯾﻦ راه را ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺎره ﺑـﺮای ﻣﻬـﺎر ﻃﻐﯿﺎن ﻣﺮدﻣﯽ ﻣﯽ‌داﻧﺴﺖ.

در اﯾﺮان، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﭘﺮﺗﻐﺎل ﺑﺪﻧﺒﺎل ﺳـﻘﻮط رژﯾـﻢ ﻓﺎﺷﯿﺴـﺘﯽ، ﻋـﺪم اﻣﮑـﺎن دﺧﺎﻟـﺖ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻧﯿﺮوﻫﺎی ﺧﺎرﺟﯽ و ﻧﺎﺗﻮاﻧﯽ ﻃﺒﻘﮥ ﺣﺎﮐﻤﮥ داﺧﻠـﯽ ﻣﻤﮑـﻦ اﺳـﺖ ﺑﺎﻋـﺚ اﯾﺠـﺎد ﻓﻀﺎی ﺑﺎزی ﺑـﺮای آزﻣﺎﯾﺸـﺎت اﺟﺘﻤـﺎﻋﯽ ﺷـﻮد. اﻋﺘﺼـﺎﺑﯿﻮﻧﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎ ﺷـﺮط و ﺷـﺮوطِ خودشان ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎر ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ‌اﻧﺪ، ﯾﺎ ﻣﺮدﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﻬﺮﻫﺎ را ﺗﺼﺮف ﻧﻤﻮده‌اﻧﺪ و ﺑـﻪ ﻣﯿـﻞ ﺧﻮد اداره ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ، ﺑﺎزﻧﻤﺎﯾﯽ از ﻗﺪرتِ دوﮔﺎﻧﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻨﻮز ﺗﺴﻠﯿﻢ دوﻟـﺖ ﻧﺸـﺪه‌اﻧﺪ. ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ درﺧﻮاﺳﺘﻬﺎی ﻣﺘﻌﺪد ﺧﻤﯿﻨـﯽ، ﺻـﺪﻫﺎ ﻫـﺰار اﺳـﻠﺤﮥ ﻣﺘﻌﻠـﻖ ﺑـﻪ گروههای ﭼﺮﯾﮑﯽ ﯾﺎ ﺗﻮزﯾﻊ ﺷﺪه ﻣﺎﺑﯿﻦ ﻣﺮدم ﺗﺎ اﻣﺮوز ﺗﺤﻮﯾﻞ دوﻟﺖ داده ﻧﺸﺪه‌اﻧﺪ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻦ، ﺟﻨﺒﺸﻬﺎی ﻣﺴﺘﻘﻞ ﮐُﺮد، ﺑﻠﻮچ و آذری ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﻓﺮﺻﺖ را ﻏﻨﯿﻤﺖ ﺷـﻤﺮده و ﻃﻐﯿـﺎن را ﺑﻪ ﻣﺮزﻫﺎی ﺑﺤﺮاﻧـﯽ ﮐﺸـﻮرﻫﺎی ﻣﺠـﺎور ﺑﮑﺸـﺎﻧﻨﺪ و «هموطنان» خویشتن را ﺑـﻪ ﺷﻮرش ﺗﺸﻮﯾﻖ ﮐﻨﻨﺪ.

 

      رؤﺳﺎ و ﻣﻔﺴﺮان ﺳﯿﺎﺳـﯽ ﺗﻈـﺎﻫﺮ ﻣـﯽ‌ﮐﻨﻨـﺪ ﮐـﻪ دﺳـﺖ ﮐﻤﻮﻧﯿﺴـﺘﻬﺎ ﯾـﺎ دﮔـﺮ ﺟﺮﯾﺎﻧﺎت ﭼﭙﯽ را در ﻫﺮ ﻓﻌﺎﻟﯿّﺖ رادﯾﮑﺎﻟﯽ می‌بینند. ﺣﻘﯿﻘﺖ اﻣﺮ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺰب «ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺖ» اﯾﺮان (ﻫﻤﺎن ﺣﺰب ﺗﻮده) ﻣﺪﺗﻬﺎﺳﺖ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﻮاﺿﻊ اﺻـﻼح‌ﻃﻠﺒﺎﻧـﻪ‌اش و ﺗﺒﻌﯿﺖ کورکورانه از ﺳﯿﺎﺳﺘﻬﺎی ﺧﺎرﺟﯽ روﺳﯿﻪ، اﻋﺘﺒـﺎر ﺧـﻮدش را ﮐـﺎﻣﻼ ً از دﺳـﺖ داده و ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ آﻧﮑﻪ ﺗﻮﺳﻂ رژﯾﻢ ﺳﻠﻄﻨﺘﯽ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺑﮑﻠﯽ ﻧﺎﺑﻮد ﮔﺸﺘﻪ ﺑـﻮد، از «اﻧﻘـﻼب ازﺑﺎﻻی» ﺷﺎه ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﻧﻤﻮد و ﻗﯿﺎﻣﻬﺎی ﻣﺮدﻣﯽ ﺳﺎﻟﻬﺎی 1963 و 1978 را ﻣﺤﮑـﻮم ﮐـﺮد. اخیراً ﺣﺰب ﺗﻮده ﺧﻮاﺳﺘﺎر ﺗﺸﮑﯿﻞ دوﻟﺖ اﺋﺘﻼﻓـﯽ ﺷـﺪه ﺗـﺎ در اﺳـﺮع وﻗـﺖ «اﻗﺘﺼـﺎد ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﺎﺛﺒﺎت» ﺷﻮد و «ﺑﺤﺮان ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎن ﺑﺮﺳﺪ».

 

      و اﻣّـﺎ ﮔﺮوﻫﻬــﺎی داﻧﺸــﺠﻮﯾﯽ و ﭼﺮﯾﮑـﯽ اﮔــﺮ ﭼــﻪ ﻣﻤﮑـﻦ اﺳــﺖ از رژﯾﻤﻬــﺎی «ﮐﻤﻮﻧﯿﺴﺘﯽ» دﻟﺴﺮد ﺷﺪه ﺑﺎﺷـﻨﺪ، ﻣﻌـﺬﻟﮏ ﻫﻨـﻮز ﻫﻤـﺎن ﺳﻠﺴـﻠﻪﻣﺮاﺗـﺐ ﺳـﺎزﻣﺎﻧﯽ و ﺳﯿﺎﺳﺘﻬﺎی دﺳﯿﺴﻪ‌ﮐﺎراﻧﮥ ﺑﻮروﮐﺮاﺗﻬﺎی رژﯾﻤﻬﺎی ﺳـﺮﻣﺎﯾﻪ‌داری دوﻟﺘـﯽ را اﻋﻤـﺎل میﮐﻨﻨﺪ. اﻧﮕﺎری از ﻓﺮاﯾﻨﺪ ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻟﮥ ﺿﺪّ اﻧﻘﻼبِ ﻟﻨﯿﻨـﯽ-اﺳـﺘﺎﻟﯿﻨﯽ ﻫـﯿﭻ درس ﻋﺒﺮﺗـﯽ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ‌اﻧﺪ. ﺑﺎ اﺳﺘﻌﻤﺎل ﻋﺒﺎرات ﺧﺸﮏ و دﮔﻤـﯽ ﻣﺎﻧﻨـﺪ «ﮐـﺎرﮔﺮان زﺣﻤـﺘﮑﺶ وﻃـﻦﭘﺮﺳﺖ» (ﻋﺒﺎرﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﯿﮕﺎﻧﮕﯽ ﮐﺎرﮔﺮان را ﺗﻤﺠﯿﺪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ)، و اﺻﻄﻼﺣﺎت واﭘﺴﮕﺮایی ﻣﺜﻞ «رﻫﺒﺮﯾـﺖ ﺻـﺎﻟﺢ»، «ﻣﻼﻫـﺎی ﭘﯿﺸـﺮو»، «ارﺗـﺶ ﻣﺮدﻣـﯽ»، «دوﻟـﺖ ﮐـﺎرﮔﺮی» و ﻣﻘﻮﻻت ﻣﺘﻨﺎﻗﺾ ﻣﺸﺎﺑﻬﯽ، آﻟﻮدﮔﯽ اﯾﺪﺋﻮﻟﻮژﯾﮑﯽ را ﺗﺸﺪﯾﺪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨـﺪ و ﺳـﻄﺢ آﮔـﺎﻫﯽ ﭘﺮوﻟﺘﺎرﯾﺎ را ﺗﻘﻠﯿﻞ ﻣﯽ‌دﻫﻨﺪ. در اﯾﻦ ﺑﺤﺒﻮﺣﻪ ﮐﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑـﺮای ﮐﺴـﺐ ﻗـﺪرت واﻗﻌـﯽ ﺷﻮراﯾﯽ ﻣﺸﻐﻮل اﻗﺪام ﺑﺎﺷﺪ؟

 

      ﯾﮏ ﺣﮑﻮﻣﺖ «ﻣﺮدﻣﯽ» ﻧﻤﯿﺘﻮاﻧـﺪ از اﻧﻘـﻼب دﻓـﺎع ﮐﻨـﺪ زﯾـﺮا ﻻزم اﺳـﺖ درﻣﻘﺎﺑﻞ اﻧﻘﻼب ازﺧﻮدش دﻓﺎع ﻧﻤﺎﯾﺪ. اﻣّﺎ اﮔﺮ ﺗﻮده‌ﻫﺎ را ﺧﻠﻊ ﺳﻼح و دﻟﺴﺮد ﮐﻨـﺪ، ﮐـﯽ ﺣﺎﺿﺮ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ ﺗﺎ در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﻬﺎﺟﻤﺎت ارﺗﺠﺎع از ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ؟ زﻣﺎﻧﯿﮑـﻪ ﻣﺼﺪّق از ارﺗﺶ ﺑﺮ ﻋﻠﯿﻪ اﻋﺘﺼﺎﺑﯿﻮن و ﺗﻈﺎﻫﺮﮐﻨﻨـﺪﮔﺎن اﺳـﺘﻔﺎده ﮐـﺮد، ﺧـﻮدش زﻣﯿﻨـﮥ ﮐﻮدﺗﺎی ﺳﺎزﻣﺎن ﺳﯿﺎ را ﻣﻬﯿﺎ ﻧﻤﻮد. ﺑﻦ ﺑﻼ(Ben Bella) ﺻﺤﻨﻪ را ﺑﺮای آﻣﺪن ﺑﻮﻣﺪﯾﻦ (Boumédienne) آﻣﺎده ﺳﺎﺧﺖ و اﯾﻦ آﺧﺮی ﺟﺮﯾﺎﻧﺎت ﺧﻮدﻣﺨﺘـﺎر در الجزایر را ﻧﺎﺑﻮد ﮐﺮد؛ و ﺑﺎﻻﺧﺮه، ﺑﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﮐﺎرﮔﺮان و دﻫﻘﺎﻧﺎن ﻣﺴﻠﺤﯽ ﮐـﻪ ﮐﺎرﺧﺎﻧـﻪ‌ﻫـﺎ و زﻣﯿﻨﻬﺎ را ﺗﺼﺮف ﮐﺮده بودند، آلنده (Allende) -ﺑﻪ ﮐﻤـﮏ ﮐﺎﺳـﺘﺮو- زﻣﯿﻨـﻪ را ﺑﺮای روی ﮐﺎر آﻣﺪن ﭘﯿﻨﻮﺷﻪ (Pinochet) ﻫﻤﻮار ﺳﺎﺧﺖ.

 

      ﻣﺴﺌﻠﮥ اﺳﺎﺳﯽ در ﻣﻮرد اﯾﺮان اﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺗﺮﮐﯿﺒـﯽ از ﻧﯿﺮوﻫـﺎ دوﻟـﺖ را ﺑﺪﺳﺖ ﺧﻮاﻫﻨﺪ آورد، ﺑﻠﮑﻪ ﺳﺆال ﻣﻬﻢ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ آﯾﺎ ﮐﺎرﮔﺮان ﻣﯽ‌ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺧﻮﯾﺸـﺘﻦ را ﻣﺴﺘﻘﻼﻧﻪ ﺑﺮ ﻋﻠﯿﻪ دوﻟﺖ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﻪ؟ اﮔﺮ ﮐﺎرﮔﺮان از ﻃﺮف ﺧﻮدﺷـﺎن ﺳـﺨﻦ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ، ﺑﻮروﮐﺮاﺗﻬﺎ ﺑﺠﺎی ﮐﺎرﮔﺮان ﺳﺨﻦ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ. اﮔﺮ ﺗﺠـﺎرب و ﺑﺮداﺷـﺘﻬﺎی ﺧﻮد را ﺑﻪ ﮔﻮش ﺑﻘﯿّﻪ ﻧﺮﺳﺎﻧﻨﺪ (ﻣﺜﻼ ً از ﻃﺮﯾﻖ ﺿﺒﻂ ﻣﺎﺷﯿﻨﻬﺎی ﭼﺎﭘﺨﺎﻧﻪ و اﯾﺴﺘﮕﺎﻫﻬﺎی رادﯾﻮﯾﯽ)، رﺳﺎﻧﻪﻫﺎی ﺟﻤﻌﯽﻣﻮﻓّﻖ ﺧﻮاﻫﻨـﺪ ﺷـﺪ ﮔﻔﺘﺎرﺷـﺎن را ﺗﺤﺮﯾـﻒ ﯾـﺎ ﺳﺎﻧﺴـﻮر ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ. ﺗﻨﻬﺎ راه دﻓﺎع از اﻧﻘﻼب، ﺑﺴﻂ و ﮔﺴﺘﺮش آن اﺳﺖ. ﺣﺘـﯽ اﮔـﺮ ﭼﻨـﯿﻦ ﺟﻨـﺒﺶ ﮔﺴﺘﺮده‌ای در ﻧﻬﺎﯾﺖ اﻣﺮ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﺨـﻮرد، برگرداندن ﺟﺎﻣﻌـﻪ ﺑـﻪ ﻣﺮﺣﻠـﮥ ﻣـﺎﻗﺒـﻞ اﻧﻘﻼﺑﯽ و ﭘﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﻤﺎم دﺳﺖ‌ﯾﺎﻓﺘﻬـﺎی اﻧﻘـﻼب ﺑـﯽ‌اﻧـﺪازه ﻣﺸـﮑﻠﺘﺮ ﺧﻮاﻫـﺪ ﺑـﻮد.

 

      ﮐﺎرﮔﺮاﻧﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ اﮐﻨﻮن در ﺟﻮاﻣﻊ رﻓﻮرﻣﯿﺴﺘﯽ و ﺑﻮروﮐﺮات زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ، ﺗﻮﺳﻂ ﯾﮏ ﺟﻨﺒﺶ رﻓﻮرﻣﯿﺴﺘﯽ و ﺑﻮروﮐﺮات ﺑﻪ وﺟﺪ ﻧﺨﻮاﻫﻨﺪ آﻣﺪ. ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺟﻨﺒﺶ رﯾﺸـﻪای و رادﯾﮑﺎل ﮐﻪ اﺳﺎس دﺳﺘﮕﺎه ﺟﻬﺎﻧﯽ را زﯾﺮ ﺳـﺆال ﺑﺒـﺮد، آﻧـﺎن را ﻣﺘﻘﺎﻋـﺪ خواهد ﮐﺮد ﮐﻪ از ﻣﺪاﺧﻠﮥ دول ﺧﺎرﺟﯽ ﺟﻠﻮﮔﯿﺮی ﮐﻨﻨﺪ. ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻨﺒﺸﯽ ﻣﻤﮑﻦ اﺳـﺖ آﻧـﺎن را ﺗﺮﻏﯿﺐ ﺑﻪ اﯾﺠﺎد ﺣﺮﮐﺖ ﻣﺸﺎﺑﻬﯽ ﻧﻤﺎﯾﺪ. «اﻧﻘﻼﺑﻬﺎی آﯾﻨﺪه ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﺑﻪ ﮐـﻞّ رژﯾـﻢ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺣﺎﻣﯽ و ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻧﯽ در دﻧﯿﺎ ﭘﯿﺪا ﮐﻨﻨﺪ» (ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ‌آﻓﺮﯾﻨـﺎن بین‌الملل Situationist International).

 

      در ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﺮدم ﻣﻮﻓﻖ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎرﯾﺦ ﺧﻮد را رﻗـﻢ ﺑﺰﻧﻨـﺪ، آﻧـﺎن بتدریج ﻧﻘﻄﮥ اوج ﺳﺮﮐﻮب ﺷﺪۀ ﺗﻼﺷﻬﺎی ﭘﯿﺸﯿﻦ را ﮐﺸﻒ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻃﻐﯿﺎﻧﯽ را ﮐﻪ اﻣـﺮوز در اﯾﺮان ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ روزﻧﮥ اﻣﯿﺪی اﺳﺖ ﮐـﻪ ﺳـﺮدرﮔﻤﯽ و ﮐـﻨﺶ اﻧﻔﻌـﺎﻟﯽِ راﯾـﺞ را ﮐﻨﺎر ﻣﯽ‌ﮔﺬارد و ﻣﻌﻀﻼت را ﺑﺸﮑﻞ ﻣﻠﻤﻮﺳـﯽ ﻣﻄـﺮح ﻣـﯽ ﺳـﺎزد. اﯾـﻦ ﻃﻐﯿـﺎن ﻣﻈﻬـﺮ ﺣﻘﯿﻘﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﺳﺖ.

 

دﻓﺘﺮ اﺳﺮار ﻋﻤﻮﻣﯽ

12 ﻣﺎرس 1979

(ﺑﺮﮔﺮدان: ﻏﺎرﻧﺸﯿﻨﺎن ﻣﺎﻟﯿﺨﻮﻟﯿﺎﯾﯽ، 22 آﮔﻮﺳﺖ 2003)


 برگرفته از سایت «دفتر اسرار عمومی: BUREAU OF PUBLIC SECRETS»

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط علی پرودون  |